| |
قاب ِ طاقچه نشین |
| |
جمعه 25 مرداد1387-22:30
- نویسنده: نـاصــر |
| |
ساده نویسی نشان ساده دلی نیست ، می دانم بر نمی گردی...
دستم نه ، اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد
نمی دانم چرا وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین نگاه می کنم ،
پرده ی لرزانی از باران و نمک چهره ی تو را هاشور می زند!
همخانه ها می پرسند : این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است ،
که در بام تمام ترانه های تو ، رد ِ پای پریدنش پیداست ؟
من نگاهشان می کنم ، لبخند می زنم و می بارم
حالا از خودت می پرسم عسلبانو
آیا به یادت مانده آنچه خاک ِ پُشت ِ پای تو را در درگاه ِ بازنگشتن گِل کرد ،
آب ِ سرد ِ کاسه ی سفال بود ، یا شورآبه ی گرم ِ نگاهی نگران؟
پاسخ ِ این سؤال ِ ساده ، بعد از عبور ِ این همه حادثه در یاد مانده است
کبوتر ِ باز برده ی من ؟ |
| |
لینک ثابت
|
من و تولدت |
| |
شنبه 18 اسفند1386-15:47
- نویسنده: نـاصــر |
| |
ساده نويسي نشان ساده دلي نيست ، مي دانم بر نمي گردي...
گفتی : سالهای سرسبزی ِ صنوبر را ، فدای فصل ِ سرد ِ فاصله مان نکن ! من سکوت کردم !
گفتی : یک پلک نزده ، پرنده ی پندارم از بام ِ خیال ِ تو خواهد پرید ! من سکوت کردم !
گفتی : هیچ ستاره ای ، دستاویز ِ تو در اين سقوط ِ بی سرانجام نخواهد شد ! من سکوت کردم !
گفتی: دوری ِ دستها و همکناری ِ دلها ، تنها راه ِ رها شدن است ! من سکوت کردم !
گفتی : قول می دهم هر از گاهی ، چراغ ِ یاد ِ تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله روشن کنم ! من سکوت کردم !
سکوت کردم ، اما دیگر نگو که هق هق ِ ناغافلم را از آنسوی صراحت ِ سیم و ستاره نشنیدی !
باز هم من موندم و كيك تولدت كه شمع هاش هنوز می سوزن درست مثل آتش دلم كه چند سال ِ روشن شده و ... شمع های تولدت رو من برات فوت ميكنم اما آتش دلمُ کی فوت کنه ؟
حالا هر جا و با هر كه هستی ... تولدت مبارک ...۱۸/۱۲/۸۶
کلیپ فلش به نام عشق امروزی با صدای فرزاد . |
| |
لینک ثابت
|
توقع زیادی است ؟ |
| |
شنبه 19 آبان1386-17:38
- نویسنده: نـاصــر |
| |
ساده نويسی نشان ساده دلی نيست ، می دانم برنمی گردی...
منتظر نباش که شبی بشنوی از اين دلبستگی های ساده ، دل بريده ام
که روسری ِ تو را ، در آن جامه دان ِ قديمی جا گذاشته ام
يا در آسمان ، به ستاره ی ديگری سلام کرده ام
توقعی از تو ندارم ، اگر دوست نداری ، در همان دامنه ی دور ِ دريا بمان !
هر جور تو راحتی بانوی باران ! همين سوسوی تو
از آنسوی پرده ی دوری ، برای روشن کردن ِ اتاق ِ تنهائيم کافیست
من که اينجا کاری نمی کنم . فقط ،
گهگاه گمان ِ آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم . همين !
اين کار هم که نور نمی خواهد !
می دانم که مثل ِ هميشه به اين حرفهای من می خندی
با چالهای مهربان ِ گونه ات...
حالا ، هنوز هم وقتی به آن روزيهای زلالمان نزديک می شوم ، باران می آيد
صدای باران را می شنوی ؟ |
| |
لینک ثابت
|
حرف دل یکی ست |
| |
جمعه 23 شهریور1386-12:57
- نویسنده: نـاصــر |
| |
ساده نويسي نشان ساده دلي نيست ، مي دانم برنميگردي...
رهايم کردی و رهايت نکردم ، گفتم حرف ِ دل يکی ست
هفتصدميـن پادشاه را هم اگر به خواب ببينی ،
کنار ِ کوچۀ بُغض و بيداری منتظرت خواهم ماند
چشمهايم را بر پوزخند ِ اين و آن بستم و چهرۀ تو را ديدم
گوشهايم را بر زخم زبان اين و آن بستم و صدایِ تو را شنيدم
دلم روشن بود که يک روز، از زوايایِ گريه هايم ظهور می کنی
حالا هم ، از ديدن ِ اين دو سه مویِ سفيد در آينه تعجب نمی کنم
فقط کمی نِگران می شوم
می ترسم روزی در آينه، تنها دو سه مویِ سياه منتظرم باشند
و تو از غربتِ بُغض و بوسه برنگشته باشی
تنها از همين می ترسم .
|
| |
لینک ثابت
|
پیش از پریروز شدن ِ امروز |
| |
جمعه 19 مرداد1386-18:46
- نویسنده: نـاصــر |
| |
ساده نويسي نشان ساده دلي نيست ، مي دانم برنميگردي...
ديگر ساعتی بر دست ِ من نخواهی ديد
مِن بَعد عبور ِ ريز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد
وقتی قراری ما بين ِ نگاه ِ من و بی اعتنايی نگاه ِ تو نيست ،
ساعت به چه کار ِ من می آيد ؟ می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پير شَوم ،
مثل ِ همين گل ِ سرخ ِ ليوان نشين که پيش از پريروز شدن ِ امروز می پَژمُرَد
دوست دارم که يک شبه شصت سال را سپری کنم ،
بعد بيايم و با عصايی در دست ، کنار ِ خيابانی شلوغ منتظرت شوم ، تا تو بيايی
مرا نشناسی ، ولی دستم را بگيری و از ازدحام ِ خيابان عبورم دهی
حالا می روم که بخوابم
خدا را چه ديده ای ، شايد فردا به هيئت پيرمردی برخواستم !
تو هم از فردا ، دست ِ تمام پيرمردان ِ وامانده در کنار ِ خيابان را بگير
دلواپس نباش ، آشنايی نخواهم داد
قول می دهم آنقدر پير شده باشم که از نگاه کردن به چشمهايم نيز مرا نشناسی
شب بخير . |
| |
لینک ثابت
|
سهم من از زندگی |
| |
دوشنبه 18 تیر1386-23:38
- نویسنده: نـاصــر |
| |
ساده نویسی نشان ساده دلی نیست ، می دانم بر نمی گردی...
من و تو ما بودیم ، همراه و همنگاه ، همبغض و همصدا ،
همپا و پا به راه ... تو اما دلت با من نبود !
در تقسیم ِ آن همه علاقه ، «رفتن» سهم ِ سادۀ تو شد
و «ماندن» سهم ِ دشوار ِ دستهایِ تنهایِ من
امروز هم نه گلایهای از این همه انتظار ، نه بهانهای از نمناکی ِ کاغذ
راضی به رضایِ همین زندگی و چشم به راهِ طنین ِ ترانه و باران
در خوابهایم بیدار میشوم و در بیداریَم میمیرم
یک پا به راهِ رؤیا و یک پا به بنبست ِ بیداری ، خوابگرد و گریه نشین. همین!
حالا، بانویِ برفی ِ من ، اگر شُد برگرد و دستم را بگیر!
میخواهم در کنار تو بر برگهای ِ بوسه بنویسم:
آبیترین آبی ِ دنیا ، همین آسمان ِ خاکستریِ خانۀ من است! |
| |
لینک ثابت
|
دلیل مجازات ؟ |
| |
شنبه 15 اردیبهشت1386-20:54
- نویسنده: نـاصــر |
| |
ساده نویسی نشان ساده دلی نیست ، می دانم بر نمی گردی...
آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ ساده می گذاری
به خودم گفتم این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من ، در کوچه های بی دارُ و درخت ِ خاطره بود
هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ تنها شدن درمیان این همه کوچه ی بی چراغ
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته ام را مرور کردم!
از پی ِ تقلبی بزرگ ، دفاتر ِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند ،
این تبعید ناتمام را معنا کند !
یا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست !
یا سنگی که با دست ِ من ، کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد !
یا نفرین ِ ناگفته ی گدایی ،
که من با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم !
وگرنه من که به هلال ابروی تو ، در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!
پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه ، دیگر نگو بر نمی گردی! |
| |
لینک ثابت
|
دیدار دو شنبه ها |
| |
چهارشنبه 29 فروردین1386-23:45
- نویسنده: نـاصــر |
| |
ساده نویسی نشان ساده دلی نیست ، می دانم بر نمی گردی...
نه اينكه بي تو نخندم ، نه
اما به خدا تمام اين خنده هاي خام بي خيال
به يك تبسم كوتاه ديدار دوشنبه ها نمي ارزند
به تبسم ساعت دو بعدازظهر، يا دقيقتر بگويم : دو و سي دقيقه بعدازظهر
حالا اگر بانگ سي و بهانه ي ساعت
در ازدحام واژه و وزن موازي ترانه نمي گنجد ، گناهش به گردن تو
كه من و اين دل درمانده را چشم در راه طنين تبسم مي گذاشتي
حالا هنوز ظهر دوشنبه ها كه مي شود
كنار خيال خالي اتاقك تلفن مي ايستم ، دل به دامنه ي رويا مي دهم
و تو را مي بينم كه با لباسي به رنگ بنفشه هاي بنفش
به سمت پسكوچه هاي پرسه و پروانه مي روي
نه اينكه بي تو نخندم ، نه
اما به نيامدن هميشه ي نگاهت قسم ، تمام خطوط اين خنده هاي خواب آلود ،
با رگبار گريه هاي شبانه از رخساره ي خسته و خيسم پاك مي شوند.
شب بخیر کبوتر باد برده ی من ... |
| |
لینک ثابت
|
اينک بهاريست دوباره |
| |
یکشنبه 5 فروردین1386-19:10
- نویسنده: نـاصــر |
| |
ساده نویسی نشان ساده دلی نیست ، می دانم بر نمی گردی...
اينک بهاريست دوباره و من باز در جواب نبودنت می نویسم
شايد اين ميوه ی کال در اين بهار رسيد
شايد اين درخت بي ثمر در اين بهار شکوفه داد ، ((شکوفه گیلاس))
اینبار ، طنين صاعقه و انفجار بغض ابرها ، نم نم غبار نيامدن هايت را مي شويد
تا دوباره چهار فصلي ديگر به انتظار بنشينم
چشم به راه آن ساعت ، که هميشه يک دقيقه به هيچ است
و اين قصه ی تکراری رفتنت ، دوباره قافيه هاي نقره اي وجودم را بیدار مي کند
شايد اين بهار ، بر بال پرستويي مهاجر و عاشق نشستي و آمدی
آمدي از کوچه پس کوچه هاي باراني ماه
حالا هرجا که هستي ... بهت ميگم عيدت مبارک
|
| |
لینک ثابت
|
|